تبليغاتX
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
ابوالفضل کیانی
مشخصات شما
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
موهبت

- من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد

   و او بر سر راهم مشكلاتي قرارداد تا نيرومند شوم.

- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

   و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل كنم.

- من از خدا خواستم به من ثروت اعطا كند

   و او به من فكر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش كنم.

- من از خدا خواستم به من شهامت دهد

    و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه كنم.

- من از خدا خواستم به من عشق دهد

   و او افراد زجر كشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت كنم.

- من از خدا خواستم به من بركت دهد

   و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.

 

- من هيچ كدام از چيزهايي را كه از خدا خواستم ، دريافت نكردم ،ولي به همه ي چيز هايي كه نياز داشتم ، رسيدم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
بهشت

روزي مردي خواب ديد كه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است . دربان بهشت به مرد گفت : براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد ،كارهاي خوبي را كه در دنيا انجام داده ايد بگوييد تا من به شما امتياز بدهم .

مرد گفت : من با همسرم ازدواج كردم ، 50 سال با او به مهرباني رفتار كردم و هرگز به او خيانت نكردم.

فرشته گفت : اين سه امتياز.

مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خدواند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي كردم.

فرشته گفت : اين هم يك اميتاز .

مرد باز ادامه داد : در شهر نوانخوانه اي ساختم و كودكان بي خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.

فرشته گفت : اين هم دو امتياز.

مرد در حالي كه گريه ميكرد ،گفت : با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينكه خداوند لطفش راشامل حال من كند .

فرشته لبخندي زد و گفت : بله ، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اكنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
خواب دیدم
خوابي ديدم...

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.

بر پهنه ي آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.

در هر صحنه،دو جفت جاي پا روي شن ديدم.

يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا،

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد.

به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام.

فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين سخت ترين وغمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.

اين واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو
بيايم در تمام راه با من خواهي بود!

ولي ديدم که در سخت ترين دوران زندگي ام، فقط يک جفت جاي پا وجود داشت.

نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم. مرا تنها گذاشتي !

خدا پاسخ داد: بنده ي بسيار عزيزم من درکنارت هستم و هرگز تنهايت نخوايم گذاشت.

اگردر آزمون ها ورنج ها، فقط يک جفت جاي پا ديدي، زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
دعاي مادر ترزا
خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
کرم شب تاب
 
روز قسمت بود..خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست..يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن..يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز..يکي دريا را انتخاب کرد و يکي
آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم..نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي..نه آسمان ونه دريا
.....تنها کمي از خودت..تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است..حتي اگر
به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست..زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
کودک
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.


كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."



كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.


كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
خدا

قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم،

قرار شد من لبخند بزنم،

قرار شد او به آسمان تكيه كند،

قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم،

            گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است!

            گفت: عاشقانه است!

ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد.

            گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است!

            گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم!

قرار شد عكس را در بهشت بگيريم،

            گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟

            گفت: راهت را پيدا كن!

قرار شد من در عكس نشسته باشم،

قرار شد خدا ايستاده باشد،

            گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟

            گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم!

قرار شد اين عكس را قاب بگيريم،

            گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟

            گفت: مهم نيست قابش چه باشد، مهم آن است كه كجا آويزانش كني!

            گفتم: خدايا! كجا قاب را بياوزيم؟

            گفت: در دلت! بالاي سر عشق!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
خدا و کوه نورد
داستان درباره کوهنورديست که ميخواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود , ماجراجويي اش را آغاز کرد.
اما از آنجايي که اوازه فتح قله را فقط براي خود ميخواست , تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا بره .
او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد .
سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود .
همه جا تاريک بود.
ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند .
و او هيچ چيز نميديد .
در حال بالا رفتن بود .
فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.
در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس ميکرد جاذبه زمين او را در خود فرو ميبرد.
همچنان در حال سقوط بود ........
و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آوردند .....
ناگهان در ست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده , او را بشدت ميکشد .
ميان آسمان و زمين آويزان بود .......
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند :

خدايا کمکم کن ...........

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد :
از من چه ميخواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که من ميتوانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که ميتواني
- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن .....
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد .
فرداي آنروزگروه نجات گزارش دادند که جسد يخزده کوهنوردي پيدا شده ....
در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند .
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ............
من و شما چطور ؟
چقدر طنابمان را محکم چسبيده ايم ؟
آيا ميتوانيم رهايش کنيم ؟
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
خدایا شکرت
خدايا شکرت که غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشک را آفريدي
چرا که اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم

اين واقعيت است ؛ من انقدر نمک نشناس هستم که تنها تو را در غم هايم صدا مي کنم
چرا که شانه هايم توان تحملشان را ندارد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
چقدر سخت است
چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست.

چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباسان مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست.

چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند.

چقدر سخت است دل کسي که غذايش را با ولع در مقابل کيسه به دوشي که روزها و شايد هفته ها است که غذاي گرم از گلويش پايين نرفته.

چقدر رذل است آدمي که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس ميزنند و بچه اي از سرما در خيابان به خود ميپيچد.

چه ساده اند آدماني که براي رفاه خود و به خيال درس و پول هزينه ها ميکنند و به فرنگ ميروند و کودکي بخاطر هزينه جراحي پدر شب و روز آجر به دوش ميکشد.

چه بي­رحمند سياستمداراني که نازدانه هايشان در بهترين ماشينها ميان کوچه هاي پايتختهاي اروپا ميچرخند و استعدادهاي ما براي ادامه تحصيل شب کار ميکند و روز درس ميخواند.

چه محجوب است دختري که وقتي ديوار خانه هاي ما را دستمال ميکشد، آستين به دست ميکند تا سپيدي مچش پيدا نباشد و چه خود فروخته است دختري که لباسش را نازک و سينه اش را باز ميکند، شايد براي شبش همخوابي بيابد.

چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان.





وقتي تو خيابون قدم ميزنم و مرد جووني رو ميبينم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب ميشوره، دلم آتيش ميگيره.

وقتي با اصرار خانواده مجبور ميشم کفش و لباس نو بخرم، در حالي که هنوز قبلي ها قابل استفاده اند و تو خيابون، زير بارون يه جوون ديگه که گاهي هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم ميزنه، فقط خودم رو نفرين ميکنم.

وقتي دخترهاي مثلا چادريمون زير چادر هر کوفت و زهر ماري تن ميکنن و يه دختري آرزوشه بيتونه يکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط تو سر خودم ميزنم.

وقتي شب عيد دست همه مردم شيريني ميبينم و تو تاريکي شب يه پسر 14 ساله داره از لاي زباله ها دنبال يه چيز کهنه ميگرده، به غفلت خودم لعنت ميفرستم.

وقتي ميبينم بچه اي به پدرش فحش ميده بابت اينکه اون روز به جاي ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جيبي گرفته و مردي بعد از يک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته براي خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمين.



الان ميفهمم مولايم علي عليه السلام تو چاه ميتونسته براي چه چيزهايي گريه کنه و با چه جراتي سر تو تنور آتش بکنه.

ميفهمم اما عمل نميکنم. عمل، عمل، عمل



خدايا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را ديدم.

خدايا خود پرستي را از ما دور کن که در روشني روزت تو را گم کرده ايم.

خدايا وقتي نميتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگويم، تاسف ميخورم، خودت آگاهشان کن.

خدايا مگذار نفسم چراگاه شيطان شود، اگر چنين است جانم بستان که بار گناهم از اين سنگين تر نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
بی معرفت
آيا مي داني چرا خداوند شيطان را از درگاه خود راندو براي هميشه بيرون کرد؟
چون فرمان خدا را براي سجده بر انسان اطاعت نکرد.
اما بي وفايي انسان را ببين که از خدا روي بر مي گرداند و حلقه بندگي شيطان بر گردن مي آويزد .
حضرت محمد مي فرمايد:
خداوند به چنين انسان هايي خطاب مي کند :من به خاطر تو شيطان را طرد کردم.اما تو اورا دوست خود گرفتي و به اطاعت او در آمدي.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
نامهاي بچه ها به خدا.....
خدايا! امروز رفتم کفش خريدم....کي مياي تو کليسا منم بيام.؟کفشارو بزارم دمه در ببيني ؟

خدايا! ميشه بگي وقتي ميري يکشنبه ها تعطيلات کي مياد جات واي ميسه که دعاهاي منو بشنوه؟

خدايا! زورت ميرسه مچه دسته بابامو بخوابوني؟

خدايا!ميشه قدمو بلند کني ميخوام دوچرخه سوار بشم اخه

خدايا! اگه بگم دوتا دعا دارم مثل بابام منو ميزني؟بابامو مهربون کن...همش منو ميزنه...
نزنيشا.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...
گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
بال هایت را کجا گذاشته ای؟؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
آلبرت

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن
گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.

نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
دعا
خدايا ! مگذار دعا کنم که مرا از دشواري ها و خطرهاي زندگي مصون داري ، بلکه دعا کنم تا در روياروئي با آنها بي باک و شجاع باشم . مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکين دهي ! بلکه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
از لابلاي متون...
 

مثل اسپانيولي:
كسي كه اميد را از دست مي دهد خيلي چيزها را از دست مي دهد.

مثل تركي:
اميد نصف خوشبختي است.

حضرت امام علي (ع):
خردمند به كار خود تكيه كند و نادان به آرزوي خويش.

مثل ايتاليائي:
آدم عجول دشمن خويش است.

كلينگر:
اگر بر خود مسلط باشيم فرمانرواي سرنوشت خود هستيم.

ديسرائيلي:
راز موفقيت در ثبات قدم نهفته است.

كارلايل:
هر اقدام بزرگ ابتدا محال بنظر مي آيد.

الكساندر دوما:
صرفه جوئي خود يكي از منابع در آمد است.

روسو:
به توانائي خويش اعتقاد داشتن نيمي از كاميابي است.

مثل آلماني:
طالع هركس به دست خويش است.

راشيله:
خوشبختي يك تعريف دارد باور داشتن خوشبختي.

اديسون:
آنانكه از زندگي پيروز و كامياب شده اند اول از نظر فكر و روح پيروز و كامياب بوده اند.

مثل انگليسي:
حيوان به پايش بسته مي شود انسان به قولش.

مثل آلماني:
معايب ديگران معلمان خوبي هستند.

بنيامين فراكلين:
آنجاكه ازدواجي بدون عشق صورت گيردحتماعشقي بدون ازدواج درآن رخنه خواهدكرد.

افلاطون:
عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت مي برد.

ارسطو:
عشق حواس را از ديدن عيوب منع مي كند.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
نیایش
خدايا چي ميشد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذير سلام مرا درون كاسه اي پر از اب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!خدايا چي ميشد اگر شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي اوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي ميگذارم و از سقف ايوان اويزان ميكنم اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارمخدايا چي ميشد اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي رودسر قدم ميزدي؟چه ميشد اگر در روزهاي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟مرا بپذير!با همين لباسهاي ساده چرك الود با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده است با همين واژه هاي كه گاه زبانشان ميگيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هاييش دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو بایستد.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
سخنان بزرگان
 

* به ياد داشته باش که امروز طلوع ديگري ندارد . ( دانته )

* حتي آنگاه که بدون اميد زندگي مي کنيم هم آرزوهايي داريم . ( دانته )

* بهشت نيز در تنهايي ديدني نيست . ( دانته )

* چيزي عوض نمي شود ماييم که دگرگون مي شويم . ( هنري ديويد تورو )

* مهم نيست اگر زمين بخوريد ، مهم دوباره برخاستن است . ( وينسنت لمباردي )

* ذهن مثل چتر نجات است ، وقتي عمل مي کند که باز شده باشد .

* وقتي باانگشت کسي را نشان مي کنيم ، به ياد داشته باشيم که سه انگشت ديگر به طرف خودمان برگشته .

* با زبان خوش و ملاطفت ، مي توانيد فيلي را با يک تار مو به دنبال خود بکشانيد . ( امثال الحکم )

* مهمترين چيز بعد از حل کردن يک مسئله يافتن اندکي طنز در آن است . ( فرنک آکلارک )

* دو گوش داريم ويک زبان ، براي اينکه بيشتر بشنويم و کمتر بگوييم . ( ديوژن )

* آدمها فقط در يک چيز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت زند )

* کسي به حساب مي آيد که ديگران را به حساب آورد . ( مالکم س . فوربي )

* انسان همان است که خود باور مي کند . ( آنتوان چخوف )

* دانش هميشه از پي ناداني مي آيد ، از همين رو بايد از آنچه نمي دانيم به شوق آييم .

* نخستين گام به سوي دانايي اين است که بدانيم نادانيم . ( لرد ديويد سيسيل )

* بي مصرف ترين روزها روزي است که در آن نخنديده باشيد . ( چارلز فيلد )

* وقتي در ديگران خوبي بجوييد ، بهترين را در خودتان خواهيد يافت . ( مارتين والش )

* بعضي مردم با سرشان احساس مي کنند و با دلشان فکر مي کنند . ( جي کي ليختنبرگ )

* خوشبختي ، ميان پرده بدبختيهاست . ( دن مارکي )

* عاشق بودن يعني خوشبختي خود را با خوشبختي ديگري توأم کردن . ( گرتنريد ويلهلم نن لوبريست )

* مادام که کسي بتواند عشق بورزد و لذت ببرد ، جوان خواهد ماند . ( پابلو کازاف )

* بادا که همه روزهاي عمرتان را زندگي کنيد . ( جاناتان سويفت )

* بعد از فعل عاشق شدن ، ياري دادن زيباترين فعل جهان است . ( کنتس برتا فون سوت نه )

* دوست که تقاضا مي کند ، فردا وجود ندارد . ( ضرب المثل قديمي )

* زبان دوستي واژه نيست ، معناست . ( هنري ديويد تورو )

* بهترين پاره زندگي آن است که همواره رو به فراز دارد و در تکاپوي رسيدن به نيکوتر ها . ( جيمز . آر . ميلر )

* در تکاپو ، تا بهتر از آن باشيم که هستيم . بهتر از اين شيوه اي براي زيستن نيست . ( سقراط )

* بگذار هر روز ، رويايي باشد در دست ، عشقي باشد دردل ، دليلي باشد براي زندگي ( کلودياآدرين گراندي)

* بيش از آنکه برنده باشيم بايد بازنده باشيم . ( آن ديويس )

* اگر پيوسته بکوشي و ايمان داشته باشي،در پايان پيروزي از آن تو خواهد بود .(آن ديويس )

* به هر کاري که اراده کنيم تواناييم اگر آن گونه که سزاوار است پيگير باشيم . ( هلن کلر )

* آنچه صادقانه باورداري > نادرست نخواهد بود . ( دي اچ لارسن )

* کسي که راهي را با عشق مي پيمايد ، هرگز راه را تنها نپيموده است . ( سي تي ديويس )

* نيکوست که ثروتمند باشي و پرتوان ، اما نيکوتر آن است که دوستت بدارند . ( اورپيدوس )

* دوستت دارم نه تنها براي آنچه که هستي ، بلکه براي آنچه که هستم ، هنگامي که با توام .

* کاميابي تنها در اين است که بتواني زندگي را به شيوه خود سپري کني . ( کرستوفر مورلي )

* آنانکه آفتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي کنند ،نمي توانند خود از آن بي بهره باشند .( سرجيمزباره)

* براي آن کس که ايمان دارد ، ناممکن وجود ندارد . ( انجيل )

* اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد . ( هلن کلر )

* آرزومند آن مباش که چيزي غيرازآنچه هستي باشي ،بکوش درکمال آنچه هستي باشي . (سنت فرانسيس دي سلز)

* حرمت اعتبار خود را هرگز در ميدان مقايسه با ديگران مشکن . ( نانسي سيمس )

* هر روز همان روز را زندگي کن و بدينسان تمامي عمر را به کمال زيسته اي . ( نانسي سيمس )

* همه چيز در آن لحظه به پايان مي رسد که قدمهاي تو باز مي ايستد . ( نانسي سيمس )

* تا از قلب دشواريها گذر نکني هر گز توان و قدرت نيابي . ( کولين مک کارتي )

* پيروزمندان نيز از شکست مي ترسند اما عنان خويش به وحشت نمي سپارند . ( نانسي سيمس )

* تنها تو مي تواني که آرامش را در اندرون خويش سکنا دهي . ( مارتيناري کوک )

* هر آنچه را که داري غنيمت شمار از زياده خواهي در گذر . ( کتلين . ا . برين )

* غرور خود را نگهدار ، اما براي او زيست نکن . ( کارن استيونس )

* خود را از آنچه مانع مي شود آني شوي که خواهي رها ساز . ( ادموند اوينل )

* آن باش که هستي و آن سو که توان بودنت هست . (رابرت لويي استيونسون )

* هرگز از شنيدن آنچه شرافتمندانه انجام داده اي شرم نداشته باش ( شکسپير )

* بايد ترسيد آنگاه که مستبدان مهربان مي شوند . ( شکسپير )

* آنانکه پيروز مي شوند همان هايي هستند ک ه از مشورت دوستان بهره مي برند. ( شکسپير )

* به همه عشق بورز، به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدي نکن . ( شکسپير )

* عده اي بزرگ زاده مي شوند،عده اي بزرگي را بدست مي آورند و عده اي بزرگي را بدون آنکه بخواهند با خود دارند . ( شکسپير )

* احساس شرم کمتر ، نتيجه گناهي بزرگتر است . ( دانته )

* به آنچه که کرده اي غم خوردن بي فايده است . ( شکسپير )

* اگر شرافتم را از دست بدهم ، وجودم را از دست داده ام . ( شکسپير )

* شرافت مرا از من بگيرو بنگر که چگونه زندگي من تباه مي شود . ( شکسپير )

* عادل باش و هراسي به دل راه نده . ( شکسپير )

* ساده باشيم ؛ چه در باجه بانک چه در زير درخت .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
حکایت
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
نیایش
پروردگارا به درگاه تو پناه مي آورم و تو نيز پناهم بخش تا موجودي آزمند و خويشتن دوست نباشم.
مگذار که صولت خشم، حصار بردباري مرا درهم بشکند و حمله حسد، مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فروکشاند.
پروردگارا روا مدار در ظلمات جهل و ظلال، از چراغ هدايت به دور افتم و بيغوله را از شاهراه بازنشناسم.
روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم و کيفر غفلت خويش ببينم.
پروردگارا مگذار دامان وجودم به پليدي هاي گناه بيالايد و مگذار که معصيت ها را -هر چه هم کوچک - کوچک بشمارم و نسبت به مناهي بي پروا باشم.
روا مدار که طاعت اندک خويش را بسيار ببينم و به خويشتن ببالم و گردن استکبار و افتخار برفرازم.
پروردگارا به تو پناه مي برم که به حق خويش اکتفا نکنم و از حد خويش پاي به در نهم و آن چه را شايسته من نيست، تمنا بدارم.
به تو پناه مي برم و از تو مي خواهم که مرا پناه دهي و آتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نيندازي.
الهي روا مدار که پنهان ما از پيداي ما ناستوده تر باشد و در وراي صورت آراسته ي ما سيرتي زشت و ناهموار نهفته باشد.
صحيفه ي سجاديه
«الهي به بهشت و حور چه نازم؛ مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم»

خداوندا ياريم کن تا در اين هزار توي زندگي راهي را بيابم که به سوي تو باشد و مورد رضايتت قرار گيرد.
خداوندا ياريم کن تا در سنگلاخ هاي دشوار زندگي ، هيچ گاه به سوي غير تو نلغزم.
خداوندا ياريم کن تا تنها به هنگام سختي و دشواري به يادت نيفتم و در راحتي و آسودگي و در لحظه لحظه زندگي از يادت نبرم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
کودک و خدا
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن

مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد

سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن

رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد

كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

ستاره اي بدرخشيد ولي كودك توجه نكرد

كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه اي نشان بده

ويك زندگي متولد شد ، اما كودك نفهميد

كودك با ناميدي گريست

خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي


بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولي کودک پروانه را کنار زد ورفت

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
مرد و عقرب
 

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل | 
نیکی و بدی
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
انگلیسی فارسی
When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can
وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كني
وقتي احساس بي لياقتي مي كني
وقتي احساس نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو التيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هات
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهانه
و هيچكس نمي تونه درون رو ببينه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.

وقتي به انتها مي رسي و فكر مي كني
هيچكس صدايت را نمي شنود
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
خداوند
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي
چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
اما من آن را نمي شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم
مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم
و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
خدایا شکرت

 

 روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

 

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
يک روز و هزار سال
يک روز و هزار سال
دو روز مانده به پايان جهان
تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد
جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سکوت کرد
به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم
اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟
با يک روز چه کار مي توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است
و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد
که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند
او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد
اما
اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد
کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد
و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد
سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل | 
گفت گو با خدا
از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: بياموزند که انها نمي توانند کسي را وادار کنند عاشقشان باشد.بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.بياموزند که چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي عميق در قلب آنها که دوستشان داريم ايجاد کنيم و سال ها طول مي کشد تا ان زخم التيام يابد.بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد کسي است که به کمترين ها قانع است.بياموزند که انسانهايي هستند که انها را دوست دارند اما نمي دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند.بياموزند دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببينند به خدا گفتم ايا ديگر چيزي هست که بايد دانست .گفت: اين که بدانند من هميشه و همه جا هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل |